+ نوشته شده در جمعه بیستم دی ۱۳۹۲ ساعت توسط ژالـه
|
چرا همیشه همین است آسمان و زمین؟ زمان هماره همان و زمین همیشه همین؟ اگر چه پرسش بیپاسخی است،میپرسم: چرا همیشه چنان و چرا همیشه چنین؟...
خه م خه نجه ره و ئه ونده دل که وتووه به ر په لاماری کون کون بووه وه ک شمشالی بویه کاتی شوانه ویله ی شیعریکی نوی قامکی خوی بو راده دیری وا به سوز و کول ده نالی
من دلم ميخواهد خانهاي داشته باشم پر دوست، کنج هر ديوارش دوستهايم بنشينند آرام گل بگو گل بشنو...؛ هر کسي ميخواهد وارد خانه پر عشق و صفايم گردد يک سبد بوي گل سرخ به من هديه کند. شرط وارد گشتن شست و شوي دلهاست شرط آن داشتن يک دل بي رنگ و رياست... بر درش برگ گلي ميکوبم روي آن با قلم سبز بهار مينويسم اي يار خانهي ما اينجاست تا که سهراب نپرسد ديگر " خانه دوست کجاست؟ "
زیباترین چیز برای انسان زندگی است. زندگی فقط یکبار به او داده میشود، پس باید آن را چنان گذراند که سالهای به هدررفته عمر، موجب عذابی دردناک نگردد و بر پیشانی داغ رسوایی نزند و تا به هنگام بدرود زندگی بتوانیم بگوییم که همه اوقاتم صرف زیباترین چیزهای جهان، صرف مبارزه در راه رهایی بشریت بوده است. چون تصادف یا حادثهای تراژیک میتواند رشته آن را بگسلد. "کارل مارکس"
بــــــــــاران باش و ببار نـــــــــــپرس پیاله های خـــــــالی از آن کـــــــیست؟؟؟
روح من بند نمی خواهد
بدون بال پرواز می کنم
در سطر به سطر ٍ
نوشته هایم
دردی پنهان است
از غم نمی هراسم
چرا که من
مجموعه ای از غم ها
و شادی های زندگیم
گاهی مقاومت می کنم
و گاه
سر تسلیم
فرود می آورم......"دیلان"
اگر نقاش مي بودم آسماني مي کشيدم که اگر شب هم مي بود برايش مي آوردم خورشيدي درخشان اگر نقاش مي بودم مي کشيدم جهاني که نه گرسنگي، نه گريه و نه ياس مي بود در آن اگر نقاش مي بودم اگر نقاش مي بودم