بارالهی...

 

خدايا“ هرگزنگويمت دست من بگير،عمريست گرفته اي مبادارهاكني‎...

 

خداوندا باران رحمتت هميشه در حال باريدن است اين ماييم كه كاسه هايمان را بر عكس گرفتيم.....

 

امروز از دیروز به مرگ نزدیک تر شده ایم به خدا چطور؟؟؟؟

 

 

 

 

روزگاری کوه ها را به هم وصل ميکردی

 آدم ها را

قلب ها را

 اما حالا... آه ای پل شکسته !

حالا ديگر فقط ابرها می توانند از روی تو بگذرند !

 

انسانم آرزوست...

 

رنج بزرگ يك انسان اين است كه عظمت او و شخصيت او در قالب فكرهاي كوتاه، در برابر نگاههاي پست و پليد، و احساس او در روحهاي بسيار آلوده و اندك و تنگ قرار گيرد انسانيت حد و مرزي نميشناسد ..قبل از آنكه داراي هويت زن و يا مرد بودن باشيم ...انسانيم ..و تكليف آدميت از جنسيت بالاتر است...اگر همديگر را به اين نام بشناسيم مقام بالاتري داريم ...

 

 

به کجا چنین شتابان...       

 

یـــــــــادش به خیـــــــــر

بيا كودك شويم … مثل تمام آن روزهاي خواب و خرگوش . مثل روزهايي كه واژه زيستن بي معني تر از آن بود كه فكر ما را مشغول خودش كند . و ما بدون ترس همه ظهر هاي گرم تابستان را روي لبه پشت بام مي دويديم و مرگ احمق تر از آن بود كه ما را دنبال كند . بيا كودك شويم … خوب نگاه كن ، ما هنوز محتاجيم به نقاشي هاي كودكي مان كه ساده مي كرد زندگي را در يك مربع كج و كله كه نامش خانه بود و دو خط موازي آبي كه رودخانه را به خانه ما مي آورد ساده مثل لامپ خانه ي نقاشي مان كه هيچ احتياجي به سيمكشي نداشت و مداد زرد براي هميشه نوراني مي كرد در بي خيالي قبض هاي برق هميشه . بيا كودك شويم و همه ي مردم دنيا را كودك ببينيم آنقدر كودك و پاك كه در خانه نقاشي مان را هميشه باز بگذاريم مثل آن روزها كه رفتند و هيچ فكر نكردند كه ما ديگر شماره ي پاهايمان از چهل گذشته است و راست مي گفت انگار ، ديگر اميدي به بازگشت نيست . ديگر نقطه اتصالي نيست . ديگر دستمان به نقاشي نمي رود و اگر هم برود … ديگر مداد رنگي هاي شش رنگ جواب دنياي پر زرق برق مان را نمي دهد . دلم براي مداد رنگي هاي شش رنگ بي نهايت تنگ شده است . دلم براي آن روز ها كه عصر ها دلم نمي گرفت تنگ شده است . دلم براي آن روزها كه نمي فهميدم خيلي چيز ها را تنگ شده است و چقدر مي خنديدم به حماقت او كه از من بزرگتر بود و عاشق چقدر خوب بود كه نمي فهميدم . چقدر خوب بود آن روزها كه محبوب قلبم فلان فوتباليست محبوب بود و هيچ وقت فكر نمي كردم به صداي زمختش يا صورت آفتاب سوخته اش . اما ديگر … نه صورت بدون مو و نه خواندن كتاب هاي ژول ورن مرا به كودكي نخواهد برد . باور كن ، امتحان كرده ام . دور است دنياي كودكي ام و من خسته . دور است روزگاري بي دين و بي گناه . دور است بوي سيب زميني پخته و صورت آفتاب سوخته . اما من چه كنم ؟ مني كه از دنياي بي كودك مي ترسم . مني كه از تمام خطوط منحني رسم شده مي ترسم گويي شياطيني هستند كه مي خواهند از خطوط راست و شكسته كه … كه هيچ وقت خاطره ي كودكي شان را فراموش نكرده اند دلبري كنند

 

شور زندگی

 

زندگی کسالت بار نیست، کسالت در مردمی است که از پشت عینکهای تیره نگاه میکنند.

زندگی نه عادت میخواهد نه خاطره! شور میخواهد...

 

گاهی اوقات، برای فرار از تمامی کلیشه ها، آنقدر بر خلاف جهت حرکت می کنیم، که خود کلیشه می شویم

لحظه ها در گذر است... ما برآنیم به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز رنگ لذت دارد، چنگ زنیم.... آزاد بودن را به آرزو داشتن ترجیح میدهم

امروز كه عاشقى پر از تكرار است هر پنجره اى حضور يك ديوار است هرچند پر از بهانه هستيم، اما... اين حادثه لذتش فقط يك بار است

داستان های زندگی

 

روزي مرد کوري روي پله‌هاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود روي تابلو خوانده ميشد: من کور هستم لطفا کمک کنيد . روزنامه نگارخلاقي از کنار او ميگذشت نگاهي به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت ان را برگرداند و اعلان ديگري روي ان نوشت و تابلو را کنار پاي او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صداي قدمهاي او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسي است که ان تابلو را نوشته بگويد ،که بر روي ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چيز خاص و مهمي نبود،من فقط نوشته شما را به شکل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده ميشد: امروز بهار است، ولي من نميتوانم آنرا ببينم !!!!! وقتي کارتان را نميتوانيد پيش ببريد استراتژي خود را تغيير بدهيد خواهيد ديد بهترينها ممکن خواهد شد باور داشته باشيد هر تغيير بهترين چيز براي زندگي است. حتي براي کوچکترين اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مايه بگذاريد اين رمز موفقيت است ....

 

یاد من باشد

 

................یاد من باشد .................

ياد من باشد که فــردا دم صبح

 به نسیم از سر مهــر سلامی بدهم و

 به انگشــت نخی خواهم بست

 که فراموش نگردد

 فــــــردا با همه تلخی و نـــاکامی ها زنـــدگی شیرین است!

و به شکرانه دیدار نسیم هر صبح زنــدگی باید کرد ...

 

 حرفت را بزن

تو حرفت را بزن چکار داری که باران نمی بارد اینجا سالهاست که دیگر به قصه های هم گوش نمی دهند دست خودشان نیست به شرط چاقو به دنیا آمده اند , تا پیراهنت را سیاه نبینند باور نمی کنند که چیزی از دست داده باشی...

 

نترس

 

از اينکه فردا پرواز کنی نترس....

 فردا هم روزی از روزهای زندگی توست.

نترس از اينکه ثانيه های زندگيت چرا دير حرکت ميکنند به سوی فردا،

 نترس از اينکه عشق تا فردا شايد به سراغت نيايد